<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>عاشق خدا</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " عاشق خدا "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 06:55:56 GMT</lastBuildDate>
<author>عطائي</author>
<item>
<title>اصالت يا تربيت؟</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/29/%d8%a7%d8%b5%d8%a7%d9%84%d8%aa+%d9%8a%d8%a7+%d8%aa%d8%b1%d8%a8%d9%8a%d8%aa%d8%9f/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در تاريخ آمده است ، به رسم قديم روزي شاه عباس کبير در اصفهان به خدمت عالم زمانه &quot; شيخ بهائي&quot; رسيد پس از سلام واحوالپرسي از شيخ پرسيد: در برخورد با افراد اجتماع &quot; اصالت ذاتي آنها بهتر است يا تربيت خانوادگي شان &quot; ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شيخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولي به نظر من &quot; اصالت &quot; ارجح است .&lt;br /&gt;و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنيد که &quot; تربيت &quot; مهم تر است !&lt;br /&gt;بحث ميان آن دو بالا گرفت و هيچيک نتوانستند يکديگر را قانع کنند بناچار شاه براي اثبات حقانيت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسي نشاند .&lt;br /&gt;فرداي آن روز هنگام غروب شيخ به کاخ رسيد بعد از تشريفات اوليه وقت شام فرا رسيد سفره اي بلند پهن کردند ولي چون چراغ وبرقي نبود مهمانخانه سخت تاريک بود در اين لحظه پادشاه دستي به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !&lt;br /&gt;درهنگام ِ شام ، شاه دستي پشت شيخ زد و گفت ديدي گفتم &quot; تربيت &quot; از &quot; اصالت &quot; مهم تر است ما اين گربه هاي نا اهل را اهل و رام کرديم که اين نتيجه اهميت &quot; تربيت &quot; است&lt;br /&gt;شيخ در عين ِ اينکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به يک شرط حرف شما را مي پذيرم و آن اينکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنين کنند!!!&lt;br /&gt;شاه که از حرف شيخ سخت تعجب کرده بود گفت :&lt;br /&gt;اين چه حرفيست فردا مثل امروز وامروز هم مثل ديروز!!! کار ِ آنها اکتسابي است که با تربيت وممارست وتمرين زياد انجام مي شود&lt;br /&gt;ولي شيخ دست بردار نبود که نبود تا جايي که شاه عباس را مجبور کرد تا اين کار را فردا تکرار کند .&lt;br /&gt;لذا شيخ فکورانه به خانه رفت .&lt;br /&gt;او وقتي از کاخ برگشت بيدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد.......&lt;br /&gt;فردا او باز طبق قرار قبلي به کاخ رفت تشريفات همان و سفره همان و گربه هاي بازيگر همان . . . . . .&lt;br /&gt;شاه که مغرورانه تکرار مراسم ديروز را تاکيدي بر صحت حرفهايش مي ديد زير لب براي شيخ رجز&lt;br /&gt;مي خواند که در اين زمان شيخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه اي به پا شد يک گربه به شرق ديگري به غرب آن يکي شمال ...&lt;br /&gt;............&lt;br /&gt;واين بار شيخ دستي بر پشت شاه زد و گفت :&lt;br /&gt;شهريارا ! يادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه &quot; تربيت &quot; هم بسيار مهم است ولي&quot; اصالت &quot; مهم تر !&lt;br /&gt;يادت باشد با &quot; تربيت&quot; ميتوان گربه اهلي را رام و آرام كرد ولي هرگاه گربه موش را ديد به اصل و &amp;rdquo; اصالت &quot; خود بر مي گردد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Oct 2011 11:47:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/29</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2450730</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/29/%d8%a7%d8%b5%d8%a7%d9%84%d8%aa+%d9%8a%d8%a7+%d8%aa%d8%b1%d8%a8%d9%8a%d8%aa%d8%9f/</guid>
</item>

<item>
<title>معني واژه هاي دختر و پسر در ايران باستان</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/28/%d9%85%d8%b9%d9%86%d9%8a+%d9%88%d8%a7%da%98%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1+%d9%88+%d9%be%d8%b3%d8%b1+%d8%af%d8%b1+%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86+%d8%a8%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مرد از مُردن است . زيرا زايندگي ندارد .مرگ نيز با مرد هم ريشه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زَن از زادن است و زِندگي نيز از زن است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دُختر از ريشه &amp;laquo; دوغ &amp;raquo; است که در ميان مردمان آريايي به معني&amp;laquo; شير &amp;laquo; بوده و ريشه واژه&amp;zwnj;ي دختر &amp;laquo; دوغ دَر &amp;raquo; بوده به معني &amp;laquo; شير دوش &amp;raquo; زيرا در جامعه کهن ايران باستان کار اصلي او شير دوشيدن بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به daughter در انگليسي توجه کنيد. واژه daughter نيز همين دختر است gh در انگليس کهن تلفظي مانند تلفظ آلماني آن داشته و &amp;laquo; خ &amp;raquo; گفته مي شده. در اوستا اين واژه به صورت دوغْــذَر doogh thar و در پهلوي دوخت آمده است.&lt;br /&gt;دوغ&amp;zwnj;در در اثر فرسايش کلمه به دختر تبديل شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما پسر ، &amp;laquo; پوسْتْ دَر &amp;raquo; بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنين ناميده شدند.&lt;br /&gt;پوست در، به پسر تبديل شده است .در پارسي باستان puthar پوثرَ و در پهلوي پوسَـر و پوهر و در هند باستان پسورَ است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بسياري از گويشهاي کردي از جمله کردي فهلوي ( فَيلي ) هنوز پسوند &amp;laquo; دَر &amp;raquo; به کار مي رود . مانند &amp;laquo; نان دَر &amp;raquo; که به معني &amp;laquo; کسي است که وظيفه&amp;zwnj;ي غذا دادن به خانواده و اطرافيانش را بر عهده دارد .&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف &amp;laquo; پـِ &amp;raquo; در &amp;laquo; پدر &amp;raquo; از پاييدن است . پدر يعني پاينده کسي که مي&amp;zwnj;پايد . کسي که مراقب خانواده&amp;zwnj;اش است و آنان را مي&amp;zwnj;پايد .پدر در اصل پايدر يا پادر بوده است. جالب است که تلفظ &amp;laquo; فادر &amp;raquo; در انگليسي بيشتر به &amp;laquo; پادَر &amp;raquo; شبيه است تا تلفظ &amp;laquo;پدر&amp;raquo; !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهر ( خواهَر ) از ريشه &amp;laquo;خواه &amp;raquo; است يعني آنکه خواهان خانواده و آسايش آن است. خواه + ــَر يا ــار . در اوستا خواهر به صورت خْـوَنگْهَر آمده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بَرادر نيز در اصل بَرا + در است . يعني کسي که براي ما کار انجام مي&amp;zwnj;دهد. يعني کار انجام&amp;zwnj;دهنده براي ما و براي آسايش ما .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;laquo; مادر &amp;raquo; يعني &amp;laquo; پديد آورنده&amp;zwnj;ي ما &amp;raquo;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Oct 2011 11:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/28</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2450697</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/28/%d9%85%d8%b9%d9%86%d9%8a+%d9%88%d8%a7%da%98%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1+%d9%88+%d9%be%d8%b3%d8%b1+%d8%af%d8%b1+%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86+%d8%a8%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</guid>
</item>

<item>
<title>هيچ انساني کامل نيست</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/27/%d9%87%d9%8a%da%86+%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%8a+%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84+%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/</link>
<description>&lt;p&gt;روزي دوستي از ملانصرالدين پرسيد : ملا ، آيا تا بحال به فکر ازدواج افتادي ؟&lt;br /&gt;ملا در جوابش گفت : بله ، زماني که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم&lt;br /&gt;دوستش دوباره پرسيد : خب ، چي شد ؟&lt;br /&gt;ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختري آشنا شدم که بسيار زيبا بود ولي من او را نخواستم ، چون از مغز خالي بود&lt;br /&gt;به شيراز رفتم : دختري ديدم بسيار تيزهوش و دانا ، ولي من او را هم نخواستم ، چون زيبا نبود&lt;br /&gt;ولي آخر به بغداد رفتم و با دختري آشنا شدم که هم بسيار زيبا و همينکه ، خيلي دانا و خردمند و تيزهوش بود . ولي با او هم ازدواج نکردم&lt;br /&gt;دوستش کنجاوانه پرسيد : چرا ؟&lt;br /&gt;ملا گفت : براي اينکه او خودش هم به دنبال چيزي ميگشت ، که من ميگشتم!!!!!!!!!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Oct 2011 10:46:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/27</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2450679</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/27/%d9%87%d9%8a%da%86+%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%8a+%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84+%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/</guid>
</item>

<item>
<title>پاداش نيکوکاري</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/26/%d9%be%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4+%d9%86%d9%8a%da%a9%d9%88%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%8a/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند روزي به آمدن عيد مانده بود. بيشتر بچه ها غايب بودند، يا اکثرا&quot; رفته بودند به شهرها و شهرستان هاي خودشان يا گرفتار کارهاي عيد بودند اما استاد ما بدون هيچ تاخيري آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد خشک و مقرراتي ما خود مزيدي شده بر دشواري &quot;صدرا&quot;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره کلاس رو به پايان بود که يکي از بچه ها خيلي آرام گفت: استاد آخره سالي ديگه بسه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد هم دستي به سر تهي از موي خود کشيد! و عينکش را از روي چشمانش برداشت و همين طور که آن را مي گذاشت روي ميز، خودش هم براي اولين بار روي صندلي جا گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد 50 ساله&amp;zwnj;مان با آن كت قهوه&amp;zwnj;اي سوخته&amp;zwnj;اي كه به تن داشت، گفت:&lt;br /&gt;حالا که تونستيد من رو از درس دادن بندازيد بذاريد خاطره اي رو براتون تعريف کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot;من حدودا 21 يا 22 سالم بود، مشهد زندگي مي کرديم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست هاي چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هايي که هر وقت اون ها رو مي ديدم دلم مي خواست ببوسمشان، بويشان کنم، کاري که هيچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را هميشه خيلي آرام مثل &quot;ماش پلو&quot; که شب عيد به شب عيد مي خورديم بو مي کردم و در آخر بر لبانم مي گذاشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استادمان حالا قدري هم با بغض کلماتش را جمله مي کند: نمي دونم بچه ها شما هم به اين پي برديد که هر پدر و مادري بوي خاص خودشان را دارند يا نه؟ ولي من بوي مادرم را هميشه زماني که نبود و دلتنگش مي شدم از چادر کهنه سفيدي که گل هاي قرمز ريز روي آن ها نقش بسته بود حس مي کردم، چادر را جلوي دهان و بيني&amp;zwnj;ام مي گرفتم و چند دقيقه با آن نفس مي کشيدم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هيچ وقت اجازه ابراز احساسات پيدا نکردم جز يک بار، آن هم نه به صورت مستقيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزديکي هاي عيد بود، من تازه معلم شده بودم و اولين حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا براي شستن ظروف صبحانه آب بيارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از پله ها بالا مي آمدم که صداي خفيف هق، هق مردانه اي را شنيدم، از هر پله اي که بالا مي آمدم صدا را بلندتر مي شنيدم...استاد حالا خودش هم گريه مي کند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرم بود، مادر هم آرامش مي کرد، مي گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نميذاره ما پيش بچه ها کوچيک بشيم، فوقش به بچه ها عيدي نمي ديم، قرآن خدا که غلط نمي شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نبايد فکر کنند که ما ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا ديگه ماجرا روشن تر از اين بود که بخواهم دليل گريه هاي بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توي جيبم، 100 تومان بود، کل پولي که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روي گيوه هاي پدرم و خم شدم و گيوه هاي پر از خاک و خلي که هر روز در زمين زراعي، همراه بابا بود بوسيدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه هاي قد و نيم قد که هر کدام به راحتي &quot;عمو&quot; و &quot;دايي&quot; نثارم مي کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عيدي داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عيدي داد به مامان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولين روز بعد از تعطيلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از کلاس آقاي مدير با کروات نويي که به خودش آويزان کرده بود گفت که کارم دارد و بايد بروم اتاقش، رفتم، بسته اي از کشوي ميز خاکستري رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: اين چيه؟&lt;br /&gt;&quot;باز کن مي فهمي&quot;&lt;br /&gt;باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!&lt;br /&gt;اين براي چيه؟&lt;br /&gt;&quot;از مرکز اومده؛ در اين چند ماه که اينجا بودي بچه ها رشد خوبي داشتند براي همين من از مرکز خواستم تشويقت کنند.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش نمي دونستم که اين چه معني مي تونه داشته باشه،&lt;br /&gt;فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقاي مدير گفتم اين بايد 1000 تومان باشه نه 900 تومان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدير گفت از کجا مي دوني؟ کسي بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس مي زنم، همين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش مدير نمي دونست بخنده يا از اين پررويي من عصباني بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام مي&amp;zwnj;گيرد و خبرش را به من مي دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم براي کلاس، آقاي مدير خودش را به من رساند و گفت: من ديروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتي، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسي که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما براي دادنش يه شرط دارم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot;چه شرطي؟&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگو ببينم از کجا مي دونستي؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;استاد کمي به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه مي خواستند جواب اين سوال آقاي مدير را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلايي عينکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:&lt;br /&gt;&quot;به آقاي مدير گفتم هيچ شنيدي که خدا 10 برابر عمل نيکوکاران به آن ها پاداش مي دهد؟&quot;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Oct 2011 10:40:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/26</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2450671</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/26/%d9%be%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4+%d9%86%d9%8a%da%a9%d9%88%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>خجالت نکشيد........</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/25/%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa+%d9%86%da%a9%d8%b4%d9%8a%d8%af......../</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو &quot;داداشي&quot; صدا مي کرد.&lt;br /&gt;به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد.&lt;br /&gt;آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: &quot;متشکرم &quot;و از من خداحافظي کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه، من نمي خوام فقط &quot;داداشي&quot; باشم. من عاشقشم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: &quot;متشکرم &quot; و از من خداحافظي کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه، من نمي خوام فقط &quot;داداشي&quot; باشم. من عاشقشم.&lt;br /&gt;اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: &quot;قرارم بهم خورده، اون نمي خواد با من بياد&quot;.&lt;br /&gt;من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه &quot;خواهر و برادر&quot;. ما هم با هم به جشن رفتيم.&lt;br /&gt;جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم، به من گفت: &quot;متشکرم، شب خيلي خوبي داشتيم &quot;، و از من خداحافظي کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه، من نمي خوام فقط &quot;داداشي&quot; باشم. من عاشقشم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.&lt;br /&gt;مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد، و من اينو مي دونستم، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشکرم و از من خداحافظي کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط &quot;داداشي&quot; باشم. من عاشقشم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه، من ديدم که &quot;بله&quot; رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو مي دونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت &quot; تو اومدي ؟ متشکرم&quot;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه، من نمي خوام فقط &quot;داداشي&quot; باشم. من عاشقشم.&lt;br /&gt;اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:&lt;br /&gt;&quot; تمام توجهم به اون بود. آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم. من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما .... من خجالتي ام ... نمي دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Sep 2011 15:01:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/25</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2436201</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/25/%d8%ae%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%aa+%d9%86%da%a9%d8%b4%d9%8a%d8%af......../</guid>
</item>

<item>
<title>اندر مزاياي زن بودن</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/24/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1+%d9%85%d8%b2%d8%a7%d9%8a%d8%a7%d9%8a+%d8%b2%d9%86+%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86/</link>
<description>&lt;p&gt;1_هيچ وقت مجبور نيستي به تعدادموهاي سرت بري خواستگاري.کافيه فقط يه &amp;ldquo;بله&amp;rdquo; کوچولو بگي اونم با هزار منت و ناز و کرشمه&amp;hellip;&lt;br /&gt;2_به سادگي اب خوردن مي توني چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازي.(روشش رو خود خانما بهتر مي دونن.پس نيازي به نوشتن نيست)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3_لازم نيست صبح به صبح صورتتو اصلاح کني.ماهي يه بارم کافيه.حالا از مناطق ناجور ديگه بگذريم!!!!!.&lt;br /&gt;4_هيچ وقت از بوي بد زيربغل خودت نق نمي زني.&lt;br /&gt;5_مجبور نيستي وقت دستشويي رفتن زير اواز بزني که اهالي خونه، بقيه صداهاي نافرم رو نشنون.&lt;br /&gt;6_هيچ موجود ديگه اي مثل تو تا اين حد ريزبين و بادقت نيست که در يک نگاه، مارک کفش زري خانم يا مدل موهاي اقدس خانم رو بفهمه.&lt;br /&gt;7_خوب مي توني نقش بازي کني.&lt;br /&gt;8_انقدر زود همه چي رو مي گيري که شش سال زودتر از اقايون به تکليف مي رسي.&lt;br /&gt;9_بزرگترين پوئن:خيالت از بابت سربازي راحته!.صد سال سياهم که دانشگاه قبول نشي ککتم نمي گزه.&lt;br /&gt;10_تو اماکن عمومي با خيال راحت مي توني جيغ و داد راه بندازي چون به هر حال کي وجودشو داره که رو يه دختر صداشو و احيانا خدايي نکرده دستشو بلند کنه؟!!.&lt;br /&gt;11_در تاريخ جهان به زيرکي معروفي.&lt;br /&gt;12_مي توني هزار بار هم فيلم رومئو و ژوليت رو ببيني و باز گريه کني.&lt;br /&gt;13_و مهم تر اينکه هيچ وقت از گريه کردنت خجالت نمي کشي.&lt;br /&gt;14_ يه چيز باحال:هم دامن مي پوشي و هم شلوار!.&lt;br /&gt;15_بهشتم که زير پاي امثال شماست.&lt;br /&gt;16_بيشتر از اقايون عمر مي کني(از لحاظ علمي ثابت شده).&lt;br /&gt;17_فقط تويي که مي دوني بوي خاک بارون زده تو شباي پاييزي چه جوريه.&lt;br /&gt;18_از قديم گفتن:پشت هر مرد موفقي زني باذکاوت بوده.&lt;br /&gt;19_هيچ کي نمي دونه دقيقا تو فکرت چي مي گذره؟ خود فرويد، پدر روانشناسي جهان گفته:بزرگترين سوالي که هرگز پاسخ داده نشده و من هم هرگز پاسخ ان را نيافته ام اين است که يک زن چه مي خواهد؟.&lt;br /&gt;20_چند تا از جنگ هاي بزرگ تاريخ جهان به خاطر عشق شديد مردها به جنس تو بوده.&lt;br /&gt;21_اين يکي ديگه کاملا مستنده:باهوش ترين انسان دنيا يک زنه!.&lt;br /&gt;22_با اينکه ممکنه از جنس دوم بودنت ناراحت باشي ولي يادت بمونه که زني، سال ها پيش با هوش و ذکاوتش يکي از مردان قدرتمند دنيا رو شکست داد(شکست شرم اور فيليپ، پادشاه اسپانيا از اليزابت، ملکه انگلستان 1533_1603)&lt;br /&gt;23_نماد الهه عشق، زيبايي، جنگ و عقلانيت در يونان باستان به شکل زنه.&lt;br /&gt;24_ يادت باشه که خداوند، تمام جهان رو به خاطر برکت وجود يک زن افريد.(خانم فاطمه زهرا)&lt;br /&gt;25_با اينکه از مردا ضعيف تري ولي لازم نيست صدتا کلاس کاراته و تکواندو و از اين جور چيزا بري&amp;hellip;به يه چنگ و گيس کشي بسنده مي کني.&lt;br /&gt;26_جورابات بوي پنير کپک زده نمي ده.&lt;br /&gt;27_با موهاي پا و زيربغلت نمي شه کلاه گيس ساخت.(راستي اين يه پوئن واسه اقايون نيست؟&amp;hellip;)&lt;br /&gt;28_مي توني در سکوت و فقط با طرز نگاهت حرف بزني اگرچه شايد هيچ کدوم از اقايون معنيشو متوجه نشن.&lt;br /&gt;29_سال ها پيش دختري 18 ساله فرماندهي ارتش فرانسه رو بر عهده گرفت و اسمش رو در تاريخ جهان ماندگار کرد(ژاندارک).&lt;br /&gt;30_درهاي کعبه تنها به روي يک زن باز شد.&lt;br /&gt;31_سر ابوالهول مجسمه دانش و خرد به شکل زنه.&lt;br /&gt;32_با قوس کمرت چه کارا که نمي توني بکني&amp;hellip;..&lt;br /&gt;33_خداوند در وجودت دستگاهي رو تعبيه کرده که هيچ مردي نداره و اگر به خاطر وجود اون نبود نسل بشريت تداوم پيدا نمي کرد.(اطلاع رساني براي اون دسته از اقايوني که تو واحد تنظيم خانوادشون ضعيفن:اسم اين دستگاه اعجاب انگيز رحمه).&lt;br /&gt;34_واقعا تا حالا هيچ مردي شب ها به اسمون نگاه کرده؟.&lt;br /&gt;35_عذر موجه زياد داري.&lt;br /&gt;36_هزار جور مدل خنده ،داري که هر کدوم رو يه موقع تحويل بقيه مي دي..&lt;br /&gt;37_توانايي صوتيت بالاست.(کدوم مردي بلده جيغ بنفش بکشه؟).&lt;br /&gt;38_خيانت عشقي نمي توني بکني(علم روانشناسي به اين نتيجه رسيده که زن ها هرگز نمي تونن دو مرد رو همزمان و به يک شکل و اندازه دوست داشته باشن اما مردها چرا).&lt;br /&gt;39_شايد از طرز کار کامپيوتر يا تکنيک هاي فوتبال سر در نياري ولي اگه يه هفته طرف اشپزخونه نري اقايون حتما يه بلايي سرشون مي ياد.(توضيح اينکه در چنين مواردي دو حالت وجود داره:1_اقايون خسيس از گشنگي مي ميرن 2_دست و دلبازاش که غذاي حاضري خريدن واسشون خيالي نيست يا ورشکست مي شن يا مسموم.)&lt;br /&gt;40_دو هفته هم که حموم نري بوي گربه مرده نمي دي.&lt;br /&gt;41_هيچ وقت خودتو واسه اين فکر که زير لباس اقايون چه شکلي ممکنه باشه ازار نمي دي.&lt;br /&gt;42_مجبور نيستي واسه اينکه يه نفر به خواهرت چپ نگاه کرده ،خون و خونريزي راه بندازي.نه اينکه رگ غيرت نداشته باشيا ! درواقع اپن مايندي open minde&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;43_بلدي چه طوري بدون اينکه زور بازويي لازم داشته باشي روي بقيه رو کم کني.(با زبونت)&lt;br /&gt;44_اگه زشت باشي(که خيلي کم چنين چيزي پيش مي ياد)مي توني خودت رو با ارايش خوشگل کني.اگه قدت کوتاهه مي توني کفش پاشنه دار بپوشي. اگه موهات کم پشته مسئله اي نيست چون روسري داري.&lt;br /&gt;45_تو بچگي بخشي از عضو بدنت رو به عنوان يه چيز اضافه نمي کنن.(منظورم چيزي غير از بند نافه).&lt;br /&gt;46_اوه البته يادم رفته بود که همه اقايون هم(حداقل ايراني هاش) يه يار تو زندگيشون دامن پوشيدن!.(کل فاميل هم بهشون تا يه شبانه روز خنديدن).&lt;br /&gt;47_ در دنيا هرگز به اندازه اي که در حق تو اجحاف شده در حق موجود ديگه اي نشده با اين حال امروزه زن ها رو در هر عرصه اي مي بينيم:سياست، اقتصاد، علم و حتي ورزش!.&lt;br /&gt;48_و باشکوه ترين مزيت اينه که روزي مادر مي شي و به موجودي زندگي مي بخشي.&lt;br /&gt;49_چراغ هر خونه اي يک زنه.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 10:46:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/24</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2413575</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/24/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1+%d9%85%d8%b2%d8%a7%d9%8a%d8%a7%d9%8a+%d8%b2%d9%86+%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86/</guid>
</item>

<item>
<title>دختر بودن يعني......</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/23/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1+%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86+%d9%8a%d8%b9%d9%86%d9%8a....../</link>
<description>&lt;p&gt;يعني تمام عمر پاي آينه بودن!&lt;br /&gt;يعني پنکک زدن به جاي صورت شستن!&lt;br /&gt;يعني كله قند و لي لي لي لي ...&lt;br /&gt;يعني پس اين چايي چي شد؟؟!&lt;br /&gt;يعني الگوي خياطي وسط مجله هاي درپيت&lt;br /&gt;يعني هموني باشي كه مادر و خاله و عمه ت هستن&lt;br /&gt;يعني انتظار خاستگار مايه دار!&lt;br /&gt;يعني چرا خونه اونقد کثيفه ؟؟!&lt;br /&gt;يعني دختر و چه به رانندگي؟ تو بايد ماشين ظرفشويي بروني !&lt;br /&gt;يعني بايد فيلم مورد علاقه تو ول كني پاشي چايي بريزي!&lt;br /&gt;يعني نخواستن و خواسته شدن!&lt;br /&gt;يعني حق هر چيزي رو فقط وقتي داري كه تو عقدنامه نوشته باشه!&lt;br /&gt;يعني شنيدي شوهر سيمين واسه ش يه سرويس طلا خريده 12 ميليون؟&lt;br /&gt;يعني ببخشيد ميشه جزوه تونو ببينم؟!&lt;br /&gt;يعني به به خانوم خوشگل....هزار ماشالااااااا...&lt;br /&gt;يعني برو تو ، دم در واي نستا!&lt;br /&gt;يعني لباست 4 متر و نيم پارچه ببره!&lt;br /&gt;يعني خوب به سلامتي ليسانس هم كه گرفتي ديگه بايد شوهرت بديم!&lt;br /&gt;يعني كجا داري ميري؟!&lt;br /&gt;يعني تو نميخواد بري اونجا ، من خودم ميرم!&lt;br /&gt;يعني كي بود بهت زنگ زد؟! با كي حرف ميزدي؟! گوشيت و بده ببينم !&lt;br /&gt;يعني خيلي خودسر شدي!&lt;br /&gt;يعني اول ناموس پدر و برادر بعد هم ناموس شوهر !&lt;br /&gt;يعني با لباس سفيد اومدن با کفن رفتن !&lt;br /&gt;يعني چون پير شدم ميخواد طلاقم بده رفته صيغه کرده !&lt;br /&gt;يعني فقط ميتوني معشوق باشي..عاشق شدن هرگز !&lt;br /&gt;يعني اجازه گرفتن واسه هرچي ، حتي نفس كشيدن !!&lt;br /&gt;يعني وا يعني چي کتکت ميزنه مگه کم تو خونه از بابات خوردي..برو سر خونه زندگيت..مردم حرف در نيارن !!! ...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Sep 2011 17:35:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/23</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2410757</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/23/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1+%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86+%d9%8a%d8%b9%d9%86%d9%8a....../</guid>
</item>

<item>
<title>جواب آزمايش</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/22/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8+%d8%a2%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%8a%d8%b4/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلام خانوم&lt;br /&gt;- سلام&lt;br /&gt;من از آزمايشگاه تماس مي گيرم&lt;br /&gt;- بفرماييد ، امرتون؟&lt;br /&gt;ميخواستم بگم متاسفانه آزمايشهاي همسرتون با يکي ديگه قاطي شده و ما الان دو تا جواب آزمايش متفاوت داريم&lt;br /&gt;-اوا ! يعني چي خانوم؟ اين چه وضعشه؟&lt;br /&gt;متاسفم! ولي کاريه که شده&lt;br /&gt;-حالا جواب آزمايشها چي هست؟&lt;br /&gt;يکيشون آلزايمر داره و يکي ديگشون ايدز&lt;br /&gt;- واي ! حالا من بايد چيکار کنم؟&lt;br /&gt;نگران نباشين ، من واسه همين تماس گرفتم ، ميخواستم بگم همسرتون رو از خونه بندازين بيرون ،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اگه تونست برگرده باهاش رابطه نداشته باشين!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Sep 2011 17:30:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/22</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2410747</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/22/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8+%d8%a2%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%8a%d8%b4/</guid>
</item>

<item>
<title>اين نيز بگذرد</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/21/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d9%86%d9%8a%d8%b2+%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%af/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بزرگي در عالم خواب ديد که کسي به او مي&amp;zwnj;گويد: فردا به فلان حمام برو وکار روزانه حمامي را از نزديک نظاره کن. دو شب اين خواب را ديد و توجه نکرد ولي فرداي شب سوم که خواب ديد به آن حمام مراجعه کرد ديد حمامي با زحمت زياد و در هواي گرم از فاصله دور براي گرم کردن آب حمام هيزم مي&amp;zwnj;آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزديک حمامي رفت و گفت: کار بسيار سختي داري، در هواي گرم هيزم&amp;zwnj;ها را از مسافت دوري مي&amp;zwnj;آوري و ..... حمامي گفت: اين نيز بگذرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکسال گذشت براي بار دوم همان خواب را ديد و دو باره به همان حمام مراجعه کرد ديد آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتري&amp;zwnj;ها پول مي&amp;zwnj;گيرد. مرد وارد حمام شد و گفت: يک سال پيش که آمدم کار بسيار سختي داشتي ولي اکنون کار راحت&amp;zwnj;تري داري، حمامي گفت: اين نيز بگذرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سال بعد هم خواب ديد اين بار زودتر به محل حمام رفت ولي مرد حمامي را نديد وقتي جويا شد گفتند: او ديگر حمامي نيست در بازار تيمچه&amp;zwnj;اي (پاساژي) دارد و يکي از معتمدين بزرگ است. به بازار رفت و آن مرد را ديد گفت: خدا را شکر که تا چندي پيش حمامي بودي ولي اکنون مي&amp;zwnj;بينم معتمد بازار و صاحب تيمچه&amp;zwnj;اي شده&amp;zwnj;اي، حمامي گفت: اين نيز بگذرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعيت خوبي داري چرا بگذرد؟ چندي که گذشت اين بار خود به ديدن بازاري رفت ولي او آن جا نبود. مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادي را براي خزانه داري خود مي&amp;zwnj;خواسته ولي بهتر از اين مرد کسي را پيدا نکرد و او در مدتي کم از نزديکترين وزير پادشاه شد و چون پادشاه او را امين مي&amp;zwnj;دانست وصيت کرد که پس از مرگش او را جانشينش قرار دهند. کمي بعد از وصيت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است. مرد به کاخ پادشاهي رفت و از نزديک شاهد کارهاي حمامي قبلي و پادشاه فعلي بود جلو رفت خود را معرفي کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهي مي&amp;zwnj;بينم پادشاه فعلي و حمامي قبلي. گفت: اين نيز بگذرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهي بالاتر چه مي&amp;zwnj;خواهي که بايد بگذرد؟ ولي مرد سفر بعدي که به دربار پادشاهي مراجعه کرد. گفتند: پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبي کرده باشد. مشاهده کرد بر روي سنگ قبري که در زمان حياتش آماده نموده حک کرده و نوشته است اين نيز بگذرد.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;هم موسم بهار طرب خيز بگـــــــــذرد&lt;br /&gt;هم فصل ناملايم پاييز بگـــــــــــــــذرد&lt;br /&gt;گر نا ملايمي به تو کـرد از قـضــــــــــا&lt;br /&gt;خود را مسـاز رنجـه که اين نيز بـگذرد&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Sep 2011 09:46:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/21</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2405344</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/21/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d9%86%d9%8a%d8%b2+%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%af/</guid>
</item>

<item>
<title>انشاي حيوانات</title>
<link>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/20/%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%8a+%d8%ad%d9%8a%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&amp;nbsp;انشاي دانش آموز کلاس دوم دبستان&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ما حيوانات را خيلي&amp;zwnj; دوست داريم، بابايمان هم همينطور. ما هر روز در مورد حيوانات حرف مي&amp;zwnj;زنيم ، بابايمان هم همينطور. بابايمان هميشه وقتي&amp;zwnj; با ما حرف مي زند از حيوانات هم ياد مي&amp;zwnj;کند، مثلاً امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداري که نشستي پاي تلوزيون؟ و هر وقت ما پول مي خواهيم مي گويد؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پيش وقتي&amp;zwnj; ما با مامانمان و بابايمان مي رفتيم خونه عمه زهرا يک تاکسي داشت مي زد به پيکان بابايمان. بابايمان هم که آن روي سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوري گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته يابو، پياده مي شم همچين مي زنمت که به خر بگي&amp;zwnj; زن دايي، بابايمان هم گفت: برو بينيم بابا جوجه و عين قرقي پريد پايين ولي&amp;zwnj; آقاهه از بابايمان خيلي&amp;zwnj; گنده تر بود و بابايمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابايمان گفت؛ مگه کرم داري آخه؟ خرس گنده مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما نتيجه مي گيريم که خيلي&amp;zwnj; خوب شد که ما در ايران به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنيم و در موردشان حرف بزنيم و و نمي دانيم اگر در ايران به دنيا نيامده بوديم چه کاري بايد مي کرديم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Sep 2011 09:33:00 GMT</pubDate>
<comments>http://godlover.parsiblog.com/Comments/20</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2405333</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عطائي</dc:creator>
<guid>http://godlover.ParsiBlog.com/Posts/20/%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%8a+%d8%ad%d9%8a%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


