سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
عاشق خدا
آنکه را دانش نیست، هدایت نیست . [امام علی علیه السلام]
صفحه نخست
پیام رسان
پست الکترونیک
اوقات شرعی
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :10
بازدید دیروز :10
کل بازدید :8504
تعداد کل یاداشته ها : 29
1/3/91
7:4 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
عطائی[156]

خبر مایه
پیوند دوستان
 
سکوت پرسروصدا .: شهر عشق :. کلبه تنهایی جزین سایه روانشناسی الموت الاسرائیل سفیر دوستی دکتر علی حاجی ستوده سکوت ابدی قافیه باران طریق یار ابـــــــــــرار نگاه منتظر(عبد منیب) جوک و خنده مهاجر شش گوشه دهاتی مهنازوپسراش هم نفس فاطمیون لنجان جیگر طلا حرم الشهدا گروه اینترنتی جرقه داتکو قاصدک دنبال عدالت مکاشفه مسیح عشق پنهان پرواز من الغریب الی الحبیب آسمان آبی صل الله علی الباکین علی الحسین روشنک خادمین کهف الشهداء گمنام آسمون عشق تنها گروه فرهنگی اهل البیت(علیهم السلام) دستگرد برخوار دوست خوب عدالت جویان نسل بیدار سیب «ایهاالناس بدانید گدای حسنم» آریایی پیامک جانم فدای رهبر یک مشت آفتاب اخلاق ، روان شناسی ، عقاید سرود عرش منطقه آزاد هیئت متوسلین حضرت رقیه(س) شهرستان رودسر فقط خدا تنهایی من به تو می اندیشم ... جیگر نامه بشکاف حکیم دزفولی جت دانلود یاس کبود فاطمه پایگاه فرهنگی بانوی آفتاب کانون تبلیغاتی کــــــــــهف سلام کارگاه داستان متعهد شادی(زمزمه های دلتنگی) دفع غرور ابراهــــــیم معـــــنوی روشن تر از خاموشی تنهایی.......

سلام خانوم
- سلام
من از آزمایشگاه تماس می گیرم
- بفرمایید ، امرتون؟
میخواستم بگم متاسفانه آزمایشهای همسرتون با یکی دیگه قاطی شده و ما الان دو تا جواب آزمایش متفاوت داریم
-اوا ! یعنی چی خانوم؟ این چه وضعشه؟
متاسفم! ولی کاریه که شده
-حالا جواب آزمایشها چی هست؟
یکیشون آلزایمر داره و یکی دیگشون ایدز
- وای ! حالا من باید چیکار کنم؟
نگران نباشین ، من واسه همین تماس گرفتم ، میخواستم بگم همسرتون رو از خونه بندازین بیرون ،
 اگه تونست برگرده باهاش رابطه نداشته باشین!


  
پیامهای عمومی ارسال شده
+ مرد از مُردن است . زیرا زایندگی ندارد .مرگ نیز با مرد هم ریشه است. زَن از زادن است و زِندگی نیز از زن است . دُختر از ریشه « دوغ » است که در میان مردمان آریایی به معنی« شیر « بوده و ریشه واژه‌ی دختر « دوغ دَر » بوده به معنی « شیر دوش » زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود ............
+ روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟......


+ چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن...........


+ 1_هیچ وقت مجبور نیستی به تعدادموهای سرت بری خواستگاری.کافیه فقط یه “بله” کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه… 2_به سادگی اب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی.(روشش رو خود خانما بهتر می دونن.پس نیازی به نوشتن نیست) 3_لازم نیست صبح به صبح صورتتو اصلاح کنی.ماهی یه بارم کافیه.حالا از مناطق ناجور دیگه بگذریم!!!!!. 4_هیچ وقت از بوی بد زیربغل خودت نق نمی زنی........
+ دختر بودن یعنی///////////////یعنی تمام عمر پای آینه بودن!///یعنی پنکک زدن به جای صورت شستن!///یعنی کله قند و لی لی لی لی ...///یعنی پس این چایی چی شد؟؟!///یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت////یعنی ........


+ سلام خانوم - سلام من از آزمایشگاه تماس می گیرم - بفرمایید ، امرتون؟ میخواستم بگم متاسفانه آزمایشهای همسرتون با یکی دیگه قاطی شده و ما الان دو تا جواب آزمایش متفاوت داریم -اوا ! یعنی چی خانوم؟ این چه وضعشه؟ متاسفم! ولی کاریه که شده -حالا جواب آزمایشها چی هست؟.............


+ بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو وکار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می‌آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری...........


+ ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلاً امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟..........


+ اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه می کرد و می خندید. به خودم گفتم: عجب غلطی کردم قبول کردم‌ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش می موندم. خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه می شد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه و کلی آبرو ریزی می شد.........


+ چه زیباست که عیدمان، عید خشوع و خضوع و عبودیت خدا و بازگشت به فطرت الهی باشد.///////////////پیشاپیش عید سعید فطر را بر تمامی مسلمین جهان تبریک عرض می نمایم.